کنار مشتی خاک
در دور دست خودم
تنها نشسته ام
نوسان ها خاک شد
و خاک ها از میان انگشتانم لغزید و فرو ریخت
شبیه هیچ شده ای!
چهره ات را به سردی خاک بسپار
اوج خودم را گم کرده ام
می ترسم
از لحظه بعد
و از این پنجره ای
که به روی احساسم گشوده شد.
<< غزال رمیده >>
نوشتم اين غزل نغز ، با سواد دو ديده
كه بلكه رام غزل گردي ، اي غزال رميده
سياهي شب هجر و اميد صبح سعادت
سپيد كرد مرا ديده تا دميد سپيده
نديده خير جواني ، غم تو كرد مرا پير
برو كه پير شوي اي جوان خير نديده
به اشك شوق رساندم تو را به اين قد و اكنون
به ديگران رسيدت ميوه ، اي نهال رسيده
ز ماه شرح ملال تو پرسم اي مه بي مهر
شبي كه ماه نمايد ملول و رنگ پريده
بهار من تو هم از بلبلي حكايت من پرس
كه از خزان گلش خارها به ديده خليده
به گردباد هم از من گرقته آتش شوقي
كه خاك غم به سر افشان به كوه و دشت دويده
هواي پيرهن چاك آن پري است كه مارا
كشد به حلقه ي ديوانگان جامه دريده
فلك به موي سپيد و تن تكيده مرا خواست كه
دوك و پنبه برازد به زال پشت خميده
خبر ز داغ دل شهريار بشنوي ، اما
در آن زمان كه زخاكش هزار لاله دميده
**** شعر زیبایی از شهریار ****




